Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ - podcast cover

Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ

در فصل دوم این برنامه که به مناسبت دویستمین سال تولد حضرت باب به صورت نمایش رادیویی تهیه شده ماندانا دختر ایرانی، تاریخ نبیل را که از دوست بهائیش ترنم گرفته مطالعه می‌کند. دوباره نبیل زرندی خود تاریخش را روایت می‌کند.
Last refreshed:
Follow this podcast in the Metacast mobile app to refresh it and see new episodes.
Download Metacast podcast app
Podcasts are better in Metacast mobile app
Don't just listen to podcasts. Learn from them with transcripts, summaries, and chapters for every episode. Skim, search, and bookmark insights. Learn more

Episodes

فصل ۲ - قسمت ۴ – هفده نفر دیگر

نبیل : حضرت باب به ملاحسین فرمودند : « شما اولین کسی هستید که به من مؤمن شده اید من باب الله هستم و شما باب الباب.» ماندانا : یعنی من دری به سوی خدا هستم و شما دری به سوی در. نبیل : حضرت باب فرمودند : « شما باب الباب هستید و باید ۱۸ نفر به من مؤمن بشوند. به این معنی که ایمان آنها باید نتیجه ی جستجوی خود آنها باشد، آنها باید بدون این که کسی آنها را از اسم ورسم من آگاه کند، مرا بشناسند و به من مؤمن شوند.»

Sep 09, 201922 minSeason 2Ep. 4

فصل ۲ - قسمت ۳ – بشارت به ظهور در شرق

ماندانا : جالبه که خیلی از این مبشّرین خودشون ظهور حضرت باب رو نمی بینن. ترنم : آره دیگه. حاج ملّا اسکندر خوئی و حاج ملّا علی اکبر مراغه ای هم در آذربایجان به ظهور حضرت باب بشارت می دادن. ماندانا : می بینی، این افراد هم ملّا بودن و از روی احادیث می فهمیدن. البتّه اون صفای قلبی که تو می گی هم خیلی مهم بوده.

Sep 02, 201921 minSeason 2Ep. 3

فصل ۲ - قسمت ۲ – بشارت‌دهندگان به ظهور حضرت باب

ماندانا : خوب بگو، تعریف کن. گفتی به غیر از شیخ احمد احسائی و سید کاظم رشتی کسای دیگه ای هم بودن که به نزدیک بودن ظهور موعود بشارت می دادن، تو خیلی از شهرها و روستاهای ایران، حتی کشورهای دیگه. منظورت کشورهای اسلامی بود؟

Aug 26, 201920 minSeason 2Ep. 2

فصل 2 - قسمت ۱ – یک کتاب تازه

ماندانا: یه وقت این تاریخ رو با بقیه ی تاریخ ها مقایسه نکنی. این یه تاریخ استثنائیه. مال یه دوره ی استثنائی از تاریخ ایران. یه دوره ی خیلی درخشان و پرماجرا. خوندن شو از امشب دوباره شروع می کنم. ترنم : امسال دویستمین سالگرد تولد حضرت بابه. تصمیم گرفتم یکی از کارائی که می کنم این باشه که بیشتر درباره ی حضرت باب و دیانتشون و اون تحولی که تو ایران و دنیا ایجاد کرد، بدونم.

Aug 19, 201921 minSeason 2Ep. 1

فصل 1 - قسمت ۵۸ – چرا تاریخ می‌خوانیم؟ (بخش 2)

ماندانا: حالا دیدی تاریخ چیه؟ چی کار می کنه با آدم؟ حالا می فهمی چرا من اینقدر دوست دارم تاریخ بخونم؟! چون باعث می شه یه حس بهتری از ایرانی بودن خودم داشته باشم. ترنم: من همیشه به این که ایرونیم، افتخار می کردم، اما حالا به خودمون امیدوارتر شدم، به کشورمون، به ملت مون. به نظرم اومد عظمت و سربلندی ایران اونقدرام که فکر می کردم دوراز دسترس نیست

Mar 19, 201815 minSeason 1Ep. 58

فصل 1 - قسمت ۵۷ – چرا تاریخ می‌خوانیم؟ (بخش 1)

ترنم: …امّا من زیاد تاریخ مدرسه رو دوست ندارم. به خاطر اینه که از چیزائی میگه که دوست ندارم، از کشت و کشتار و وحشی گری و قدرت طلبی و جنایت و شکست و سرافکندگی ماندانا: آره راست می گی، این چیزا آدم رو ناراحت می کنه. اما اگه به قول تو با این وحشی گری ها و شکست ها و سرافکندگی ها رو به رو نشیم، محکوم به تکرار اونا هستیم

Mar 05, 201814 minSeason 1Ep. 57

فصل 1 - قسمت ۵۶ – عاشقی که هجران را تاب نیاورد

نبیل : زمستان سردی بود. جاده ها پوشیده از برف. کاروان ما در جایی که یک متر برف آمده بود از پیش رفتن باز ماند و به منزل و ایستگاه قبلی خود برگشت. اما من درنگ در اجرای مأموریت خودم را درست ندانستم و به رفتن ادامه دادم ماندانا: تنهائی چطور تو جائی که این همه برف اومده بود، راهتون رو پیدا می کردین؟ نمی ترسیدین راه رو گم کنین؟

Feb 26, 201818 minSeason 1Ep. 56

فصل 1 - قسمت ۵۵ – نبیل، عاشق شوریده

نبیل: من درسال ۱۸۳۱میلادی در زرند ساوه به دنیا آمدم. اسم من محمد است. ۹ ساله بودم که در مکتب، قرآن را تمام کردم پدرم که مردی دیندار و پرهیزگار بود از شنیدن آیات قرآنی خیلی تحت تأثیر قرار می گرفت و می گفت: "جدّ ما گفته است که خاندان من باید به قائم آل محمّد متّصل شود و ".شاید این نقطه اتصال تو باشی

Feb 19, 201817 minSeason 1Ep. 55

فصل 1 - قسمت ۵۴ – وصیت‌نامه حضرت بهاءالله

نبیل: یکی از آثار قلمی حضرت بهاءالله کتاب عهدی است که وصیت نامه آن حضرت به شمار می آید. ماندانا : وصیت نامه؟ یعنی دارایی‌هاشون رو بین پیروانشون تقسیم کردن؟

Feb 12, 201819 minSeason 1Ep. 54

فصل 1 - قسمت ۵۳ – آخرین سال‌ها و کتاب اقدس

نبیل: بله، کتاب مستطاب اقدس، امّ الکتاب آثار بهائی به شمار می آید و نه تنها حاوی اصول و تعالیم و احکام دیانت بهائی است، بلکه مؤسّساتی که بایستی اداره این دیانت را به عهده بگیرند در آن تعیین و وظائف آن‌ها در آن پیش بینی شده است. این کتاب در میان همه ادیان بی سابقه و بی نظیر است ماندانا : چرا؟ از چه نظر بی سابقه است؟

Feb 05, 201818 minSeason 1Ep. 53

فصل 1 - قسمت ۵۲ – خاطرات پروفسور براون

نبیل: در همین سال‌ها بود که همسر حضرت بهاءالله، آسیه خانم درگذشتند ماندانا: یعنی مادر حضرت عبدالبهاء، درسته؟ نبیل: بله ، مادر حضرت عبدالبهاء که نامشان عباس بود و جناب میرزا مهدی و یک دختر که بهائیه خانم نام داشت و بین بهائیان به حضرت ورقه علیا مشهور است

Jan 29, 201816 minSeason 1Ep. 52

فصل 1 - قسمت ۵۱ – سلطان سلاطین در قصر مزرعه

:نبیل: حضرت عبدالبهاء می فرمودند که این شخص مقابل دو زانوی مبارک نشست دست مبارک را بوسید، عرض کرد " چرا بیرون تشریف نمی برید؟" "فرمودند: "من مسجونم "گفت: " استغفرالله! کیست که بتواند شما را محبوس کند؟ شما خود خود را حبس کرده اید

Jan 22, 201815 minSeason 1Ep. 51

فصل 1 - قسمت ۵۰ – تغییر و بهبودی شرایط

ماندانا : خوب خدا رو شکر که بعد از اون همه مشکلات و سختی هایی که پشت سر هم به وجود اومد – اوّل سختی های خود زندان عکا و بعد هم مرگ جانخراش میرزا مهدی و بعد هم اون بحران ها بالاخره حضرت بهاءالله کمی آسایش پیدا کردند

Jan 15, 201822 minSeason 1Ep. 50

فصل 1 - قسمت ۴۹ – بروز یک بحران داخلی

.ماندانا: مثل این که دولت عثمانی جائی برای زندانی کردن حضرت بهاءالله پیدا نمی کرده و نمی دونسته چی کار کنه نبیل: این خانه آخر به حدی تنگ و کوچک بود که سیزده نفر از یاران از زن و مرد و بچه در یک اتاق زندگی می کردند

Jan 08, 201816 minSeason 1Ep. 49

فصل 1 - قسمت ۴۸ – آرزوی میرزا مهدی

ماندانا : …حالا هم که در دیانت بهائی که مال این عصر و دوره است دیگه طبقه روحانی وجود نداره. نبیل: بله، در جامعه بهائی همه امور و تصمیم‌گیری ها نه توسط یک طبقه خاص، بلکه از طریق شوراهائی انجام می شود که از میان همه افراد مؤمنین انتخاب می شوند

Jan 01, 201816 minSeason 1Ep. 48

فصل 1 - قسمت ۴۷ – زندگی در عکا

نبیل: بله، شاید بشود گفت حکومت واقعی در دست علما بود و پادشاهانی مثل ناصرالدین شاه فقط ظاهرا مسئولیّت کارها را به عهده داشتند. اما همین باعث می شد که همه سرزنش ها به طرف دولت و حکومت ایشان سرازیر شود.

Dec 25, 201716 minSeason 1Ep. 47

فصل 1 - قسمت ۴۶ – ورود به عکّا و ارسال لوح سلطان ایران

نبیل: تا کجا گفته بودیم؟ تا آنجا که حضرت بهاءالله و اصحاب از ازمیر حرکت کردند. کشتی ایشان بعد از ازمیر به اسکندریه رفت و در آنجا کشتی را عوض کردند و به سوی حیفا به راه افتادند. در حیفا کشتی لنگر انداخت ماندانا : مگه قرار نبود به عکا برن؟

Dec 18, 201716 minSeason 1Ep. 46

فصل 1 - قسمت ۴۵ – آخرین تبعید

نبیل: محلی که برای تبعید نهائی حضرت بهاء الله انتخاب شده بود شهر و قلعه ای محکم و ترسناک به نام عکا بود که در سواحل اراضی مقدسه قرار گرفته بود یعنی در فلسطین آن زمان که حالا جزئی از کشور اسرائیل به شمار می آید ماندانا : پس پیامبر ما ایرانیا عاقبت در غربت و در خاک عثمانی اون روز از دنیا رفت؟

Dec 11, 201717 minSeason 1Ep. 45

فصل 1 - قسمت ۴۴ – تبعید از ادرنه

نبیل: …بعضی از کاردارهای دولت های خارجی به دیدار حضرت بهاءالله رفتند و پیشنهاد کردند که با حکومت های خود صحبت کنند و اسباب رهائی آن حضرت را فراهم سازند ماندانا : حتما” قبول نکردن، نه؟ ایشون هیچوقت راضی به قبول کمک از دولت های خارجی نشدن

Dec 04, 201716 minSeason 1Ep. 44

فصل 1 - قسمت ۴۳ – ادرنه و اعلان عمومی امر الهی

نبیل: بله. در عرض یک سال بعد از ورود به ادرنه، اصحاب هرکدام به کاری مشغول شدند و آن حضرت ابتدا توجه و سپس تحسین شدید افراد برجسته آن ناحیه از تحصیل کردگان و روشنفکران تا کارمندان اداری را به خود جلب کردند

Nov 27, 201717 minSeason 1Ep. 43

فصل 1 - قسمت ۴۲ – به سوی ادرنه

نبیل: شمسی بیک تعریف می کرد که وزیر اعظم را به محض خواندن آن لوح به قدری آشفته و پریشان دیدم که فورا از محضر او خارج شدم ماندانا: مگه تو اون لوح حضرت بهاء الله چی نوشته بودن که وزیر اعظم اینقدر حالش بد شده بود؟

Nov 20, 201717 minSeason 1Ep. 42

فصل 1 - قسمت ۴۱ – به سوی ادرنه

نبیل: شمسی بیک تعریف می کرد که وزیر اعظم را به محض خواندن آن لوح به قدری آشفته و پریشان دیدم که فوراً از محضر او خارج شدم ماندانا: مگه تو اون لوح حضرت بهاءالله چی نوشته بودن که وزیر اعظم این قدر حالش بد شده بود؟

Nov 13, 201717 minSeason 1Ep. 41

فصل 1 - قسمت ۴۰ – باغ رضوان

ماندانا: آیا در روزهائی که حضرت بهاءالله در باغ رضوان تشریف داشتند شما هم آنجا بودید؟ نبیل: بله و سعادت آن را با هیچ سعادتی در این عالم نمیتوان مقایسه کرد

Nov 06, 201718 minSeason 1Ep. 40

فصل 1 - قسمت ۳۹ – دویستمین سالگرد تولّد حضرت بهاءالله

ترنّم : راستی تو که اینقدر درباره حضرت بهاءالله کنجکاوی، می دونستی امسال در سراسر عالم دارن دویستمین سالگرد تولّد ایشون رو جشن می گیرن؟ ماندانا : راست می گی؟ درسراسر دنیا، یعنی چطوری؟ ترنّم: بهائیان سراسر دنیا از هند گرفته تا برزیل و از گینه نو گرفته تا آمریکا و از چین گرفته تا روسیه و کشورهای اروپائی، همه و همه دارن به این مناسبت جشن می گیرن ، نمی دونی، هر روز یه خبر جالبی در این باره می رسه

Oct 30, 201718 minSeason 1Ep. 39

فصل 1 - قسمت ۳۸ – تبعید از بغداد و باغ رضوان

نبیل: بالاخره دسیسه ها و توطئه های شیخ و فعّالیت های سرکنسول ایران باعث شد که شاه به میرزا سعید خان وزیر امور خارجه دستور بدهد که از حکومت عثمانی تقاضا کند حضرت بهاءالله را از بغداد اخراج کنند

Oct 16, 201719 minSeason 1Ep. 38

فصل 1 - قسمت ۳۷ – اقدامات شیخ عبدالحسین طهرانی و حکایت ملا حسن عمو

ماندانا : این رضا که گفتین این کارو قبول کرد؟ نبیل: بله و یک روز که شنید حضرت بهاءالله به حمام رفته اند، البته حمام عمومی آن روزها، بدون این که کسی که همراه حضرت بهاءالله بود متوجه شود با اسلحه ای که زیر لباسش پنهان کرده بود وارد حمام وغرفه ای شد که حضرت بهاءالله در آن بودند

Oct 09, 201718 minSeason 1Ep. 37

فصل 1 - قسمت ۳۶ – داستان فقر و فنای ذبیح

ماندانا : تا دو سال بعد از مراجعت حضرت بهاءالله از کردستان کسی نمی دانست که حضرت بهاءالله چه مقام بزرگی دارن و همون ظهوری هستن که حضرت باب بهشون بشارت دادن، درسته؟ نبیل: بله، اما یارانی که از بینش روحانی عمیق تری بهره داشتند، پی به عظمت مقام ایشان برده بودند و سرشار از جذب و شور بودند

Oct 02, 201717 minSeason 1Ep. 36

فصل 1 - قسمت ۳۵ – بازگشت به بغداد

نبیل: بله، در این دو سال اصحاب و پیروان حضرت باب دچار تباهی و تفرقه و پراکندگی ونومیدی شده و در حالت بدی به سر می بردند و اثری هم از حضرت بهاءالله ظاهر نبود. در این میان حادثه ای رخ داد که باعث شد محلّ هجرت آن حضرت معلوم شود ماندانا: چه حادثه ای؟

Sep 25, 201717 minSeason 1Ep. 35

فصل 1 - قسمت ۳۴ – درویش محمّد

نبیل: حضرت بهاءلله به کوه‌های سلیمانیه در کردستان عراق هجرت کرده و نام درویش محمّد را برای خود انتخاب کردند. این هجرت یک سال پس از ورود به بغداد صورت گرفت و دو سال طول کشید ماندانا: یعنی خونواده شون هم همراهشون نبودن؟

Sep 18, 201716 minSeason 1Ep. 34

فصل 1 - قسمت ۳۳ – آزادی از سیاه چال

نبیل: وقتی حاجی علی وارد زندان شد و حضرت بهاء الله را در آن حال دید به گریه افتاد و فریاد زد :«خدا لعنت کند میرزا آقا خان را. هرگز فکر نمی کردم که دست به چنین ظلمی بزند و فرد بی گناهی را تا این حد آزار بدهد! » بعد عبای خود را از دوش برداشت و از حضرت بهاء الله خواهش کرد که آن را بپوشند و پیش نخست وزیر بروند

Sep 11, 201721 minSeason 1Ep. 33
Hosted on Transistor
For the best experience, listen in Metacast app for iOS or Android