قسمت ۵۴ - فقر فرهنگی
همیشه وقتی صحبت فقر فرهنگی به میان میآید یاد آن متن کوتاهی میافتم که گفته بود: «فقر فرهنگی یعنی چند دندان طلا در دهانت داشته باشی اما حتی یک دانه کتاب هم در کتابخانهات نباشد.»

همیشه وقتی صحبت فقر فرهنگی به میان میآید یاد آن متن کوتاهی میافتم که گفته بود: «فقر فرهنگی یعنی چند دندان طلا در دهانت داشته باشی اما حتی یک دانه کتاب هم در کتابخانهات نباشد.»
مدرسهای که قراره بسازم از این که بزاره بچهها با هم ارتباط داشته باشن نمیترسه. بچهها رو میذاره جلوی همدیگه و ازشون میخواد با هم حرف بزنن و صحبت کنن که مشکلاتشون رو حل کنن.
وقتی بچه بودیم، همیشه یک سوال پای ثابت چیستانهایمان بود: «اگر ادیسون نبود، چی میشد؟» بعد هم خودمان جواب میدادیم: «هیچی. یک نفر دیگر برق را اختراع میکرد.»
یک نفر توئیت کرده بود که در هواپیما با زنی پنجاه ساله همسفر شده که برای یک هفته سفر میکرد تا عشق قدیمیاش را ببیند. همانی که بیست و پنجسال پیش میخواست و نشد.
خانواده یک چیز خیلی عجیب است. چه آن خانواده کوچکی که داریم و از چند نفر تشکیل شده چه آن خانواده بزرگمان که کل ایل و تبار را دربرمیگیرد.
نفرت رنجآور است و بهترین داستانی هم که میتواند رنجهای نفرت را بیان کند، همان داستان سیبزمینیهای درون کیسه است. داستان از این قرار است
یکی نوشته بود: «جوانان خارجنشینی که پدر و مادرتان ایرانند و نگرانشان هستید، من میتوانم کمکتان کنم. از خرید کردن گرفته تا رساندن به بیمارستان و ...»
دارم فکر میکنم شاید آنقدرها هم بد نباشد اگر بعضیهایی باشند که ذهنشان جور دیگری دنیا را ببیند. شاید آنقدرها هم بد نباشد که کلههایمان بوی قرمهسبزی بدهد
قبلترها، مطمئن بودیم که مرکز جهان ماییم و همه به دور ما میگردند. یکی دو نفری که دلشان نمیخواست این سخن را از پدرمادرهایشان قبول کنند، چیزهای دیگری متوجه شدند: ما مرکز جهان نیستیم
قصد ندارم مسخره کنم، فقط میخواهم بگویم این اتفاقی است که در چنین حکومتهایی رخ میدهد. همانهایی که به برابری اعتقاد دارند اما به عدالت نه.
حالا شاید کسی یادش نیاید که اولین مردی که گریه کرد و احساساتش را بروز داد و خالی شد چه کسی بود، اما هربار وقتی میبیند مردی حسش را بیرون میریزد، میخندد. این را میدانم.
ولی من میگویم پیروزی بعد از بحران یکباره از در تو نمیآید. بیشتر شبیه این است که پیروزی، میخواهد پایش را از لای در بیاورد تو، اما در با تمام شدت میخورد بهش.
وقتی داستان زندگی ملاله را میخواندم، این چیزها به نظرم مهم و جالب آمد. او کشورش را دوست داشت و عاشقانه برایش مبارزه کرد. اما در آن کشور، دیگر نمیتوانست امنیت داشته باشد.
تاریخ را همیشه برندگان مینویسند. ملتی که تاریخ نخواند محکوم به تکرار دوباره آن است و ...
این جهانی شدن میتواند چیزهای بهتری هم همراه خودش بیاورد. ما میتوانیم مرزهای میان خود را برداریم. مرزهایی که سالها باعث درگیری و جنگ بودند.
ما آن نسلی بودیم که همه چیز را با سرعتی باورنکردنی دیدیم. باورنکردنی در این حد که در عرض چند سال همه چیز آنچنان متحول شد که تکنولوژیهای قبلش، مسخره به نظر میرسیدند.
اصلا و ابدا نیامدم اینجا که از مزایای انتقام نگرفتن بگویم. اتفاقا برعکس، میخواهم تجربهام را بگویم. اینکه چرا به نظرم انتقامگرفتن لذتبخش است.
موفقیت، آه، ای موفقیت زیبا. هیچ میدانی که تو غایت آمال و آرزوی ما آدمیان هستی؟
چند وقت پیش، آن زمانها که استاتوس گذاشتن مد بود، یکبار نوشته بودم: «وقتی داد میزنی، فقط صدات شنیده میشود، نه حرفت!» همه بهبه و چهچه میکردند، یک نفر پیدا نشد بگوید تو که اینقدر خوب لالایی میخوانی، چرا خودت بیداری؟
اگر یک چوب جادویی داشتید، دلتان میخواست با آن چه کاری انجام دهید؟ حتما کلی ایده جذاب دارید. من اگر بودم، دلم میخواست بعضی چیزها را عوض کنم.
چشمهایم چیزهایی میدید. برقهایی که ناگهان میدرخشیدند و ناپدید میشدند. درست همانطور که صبح از خواب بیدار میشویم و از فکر روزی که قرار است پیش رو داشته باشیم، یک خوشحالی سر تا پایمان را میگیرد. فکر اینکه قرار است دوستی را ببینیم، درست مثل وعده یک غذای خوشمزه است که به خودمان میدهیم.
میخواست پیشنهاد بدهد که «بیا، انتخابات نزدیک است. بیا برویم کاندید شویم و برای خودمان رای جمع کنیم. کلی مزیت دارد و بعدش میتوانیم فلان کنیم و چنان»
میگه: صلح عمومی چیه؟ بابا این آدمایی که من میبینم امکان نداره تکونی به خودشون بدن. درست بشو نیستن. تو هم الکی وقتات رو تلف نکن. به زندگیات برس. خوش بگذرون. برو دنیا رو ببین. چه کاریه آخه؟
امروز میخواهیم برویم سراغ نشانههایی که میگویند دنیا بهترشده است...
چی؟ با من موافق نیستید؟ یعنی میگویید زندگی با تکنولوژی و البته مشورت در کنارش، خوبیهایی هم دارد؟ خب، من آمادهام که بشنوم. نام ببرید.
میدانید که هربار صحبت از آزادی میشود، هرکسی یک چیزی میگوید. سادهترین و معمولترینش این است که آزادی یعنی هرکس، بتواند هرکاری را که دوست دارد انجام دهد اما به شرطی که به دیگران آسیب نرساند.
عید اومد و باز سیزده بدر شد. سیزده بدر و سیزده بدر شد.
سفرنامه میخواندم. نوشته بود فقر آن تصویر گوگولی بچههای سیاهپوست در حال بازی و خنده و رقص نیست. فقر همراه خودش گرسنگی میآورد و ناامنی. او این را در خیابانهای آفریقا فهمیده بود. جایی که همیشه و در تصور همه ما همان لبخندهای شیرین را دارد. بعد فهمیدم این را که «من فکر میکنم فقر یعنی رقص در خیابانهای خاکی» از چهارتا عکس و ویدیو دیدم. و اینکه او میفهمد فقر یعنی گرسنگی و ناامنی، از سفر کردن به همان نقطه فهمیده است. پس شاید بتوان این را هم به کارکردهای سفر اضافه کرد: فهمیدن.
اینبار شما بگویید که چطور درباره عید نوروز و سال جدید و اینها حرف بزنیم، اما کلیشهای نباشد. یعنی نرویم سراغ امید الکی بخشیدن به آدمها آن هم با استناد به اینکه حالا که قرار است سال نو شود، همه چیز عوض میشود. یا مثلا از خانه تکانی و خانه تکانی دلها و کنار گذاشتن کدورتها حرف نزنیم. از خوبیهای نو شدن سال و نو شدن تصمیمات چیزی نگوییم؛ امسال قرار نباشد حتما درآمدمان را چند برابر کنیم. همه نمرههایمان را به بیست نرسانیم، رژیم نگیریم، نرویم سراغ ورزش، شبها زود نخوابیم و صبحها زود بیدار نشویم.
به خاطر کاری که انجام میدهم، هر روز کلی کتاب میبینیم که دستور العمل میدهند برای موفقیت و پیشرفت. همه هم یک حرف را میزنند. یکی با رنگ و لعاب بیشتر و کلمات قلمبه سلمبهتر، یکی هم با زبان سادهتر و خودمانیتر. اما میدانید، مشکلشان این است که فقط حواسشان به یک بعد از زندگی بشر است. چطور پول بیشتری دربیاوریم.