Dastanhaye man o ayal | داستان‌های من و عیال - podcast cover

Dastanhaye man o ayal | داستان‌های من و عیال

Persian Media Production | رسانه پارسیpersianmediaproduction.org
من فرهادم؛ آرشیتکتم. زنم فریده است؛ نویسنده‌ی کتاب کودکانه. دخترم ریحان کلاس سوم دبستانه. من و فریده، هم عاشق همدیگه‌ایم، هم هیچ جوری با هم نمی‌سازیم. این یه داستانه. هر دومون هم می‌خوایم بهترین بچه‌ی دنیا رو تربیت کنیم. اینم خودش یه داستان دیگه‌اس؛ که روی هم می‌شه «داستا‌ن‌های من و عیال.
Last refreshed:
Follow this podcast in the Metacast mobile app to refresh it and see new episodes.
Download Metacast podcast app
Podcasts are better in Metacast mobile app
Don't just listen to podcasts. Learn from them with transcripts, summaries, and chapters for every episode. Skim, search, and bookmark insights. Learn more

Episodes

۱۲. دسته‌ی کوولا یا «الطرق الی الله...»

می‌گم: «دانشجوی معماری که خشتکش دم زانوشه و تنبونش از شلوارش زده بیرون، هیچ جوری توُ کَتًم نمی‌ره». می‌گه: «کسی که آزارش به کسی نرسه، خوبه دیگه. حالا می‌خواد آرنولد شوارتزنگر باشه یا مادر فولادزره. نه عمو؟»

Oct 06, 201916 minEp. 12

۷. خرچنگ قورباغه بر دیوار یا «کُشتی منو با این ماهیتابه‌ات!»

«من فقط می‌گم لازمه توی هر خونه‌یی پُر باشه از کاغذ و مداد و مدادرنگی که مغز آدمای خونه راه بیفته.»... «لازمه، لازمه! یه بار دیگه بگی لازمه با همین ماهیتابه چنان می‌کوبم توُ ملاجت که آمبولانس-لازم‌ شی ها!»

Oct 06, 201913 minEp. 7

۶. در فواید قل زدن مربای هلو یا اندر آداب مستطاب حفظ آبرو

گفتم: «بَدِه بچه‌ها به جای زل‌زدن به تلویزیون و کامپیوتر و آیفون و آیپد و غیره و ذلک، یه خورده تو فضاهای بزرگِ ذهنشون پرواز کنن؟»… می‌گه: «من که نفهمیدم تو چرا رفتی آرشیتکت شدی؛ به خدا شاعر می‌شدی الآن نونمون توُ روغن بود…»

Oct 06, 201916 minEp. 6

۵. کودکان آسمان یا چترتو بگیر روُ کتاب آشپزی!

دعای توُ خلوت برام یه چیز دیگه‌اس .هروقت بارون نم‌نم بباره، با این رفیق بالانشین‌مون درددل می‌کنم؛ می‌گم، می‌خندم، گریه می‌کنم. شما که غریبه نیستین؛ گاهی هم می‌زنم زیر چونه‌اش!

Oct 06, 201913 minEp. 5

۳. تصویرگری زندگی کودکان یا ماجراهای وزغ قورقوری و سلطان صاحبقران

وسط همه‌ی این خرت و پر‌ت‌ها، بهتر از همه همین دفترچه‌ی نقاشی‌هایِ هشت-نه سالگیمه. هنوزم فکر می‌کنم بزرگ‌ترین گنجینه‌‌ای‌یه که دارم. با خودم می‌گم کاش همه‌مون به جای حرف‌های قشنگ، تصویرهای قشنگ تحویل بچه‌هامون می‌دادیم.

Oct 06, 201914 minEp. 3

۲. پای شکسته روی متکا یا اون بالا، بالای پله‌ها

دیروز پام رو پله پیچ خورد و پله‌ها رو چهار تا یکی اومدم پایین. حس می‌کنم دیگه دلم نمی‌خواد پامو روُ هیچ پله‌ای بذارم. می‌دونم؛ اگه پدر بود می‌گفت: «خودتو جمع کن پسر؛ اون بالا، بالای پله‌ها، یکی داره صدات می‌کنه!»

Oct 06, 201915 minEp. 2

۱. زنده باد زندگی یا بزرگ‌ترین لاک‌پشت آسمون

امروز لاکی مُرد؛ لاکی رحمانی. ته باغچه، گودالی رو که لاکی همیشه توش می‌خوابید گودتر کردم و لاکی رو گذاشتم توش. هنوز چشم باز نکرده بودم که ریحان پرسید: بابا! ما چرا می‌میریم؟

Oct 06, 201913 minEp. 1
Hosted on Transistor
For the best experience, listen in Metacast app for iOS or Android