پادکست کلینشیت: قسمت یک - آغاز یک داستان عاشقانه
میتوانستم از دردها، از زخمها بگویم، اما مگر یادمان ندادهاند که صورتمان را با سیلی سرخ نگه داریم؟ مگر جوری نمیخندیم که انگار هیییییییچ غمی در دنیایمان نیست؟ میتوانستم از ناامیدی بگویم. از اتفاقاتی که انگار هرگز رخ نمیدهند. اما خورشید سوزان را چه کنم که هر روز بر میآید و نوید روز تازهای را میدهد؟ دوستت دارم. دوستت دارم که سالهاست، خاطرات و امید و آرزوهای هزاران کودک پاپتی به دنبال یک توپ پلاستیکی دو پوست را در خود جای دادهای. دوستت دارم که مامن قطره قطره اشکی شدی که بر تو فرو افتاد، انگ...
